چند سال پیش، یکی از همکارانم دانشآموزی را معرفی کرد تا چند جلسه به صورت خصوصی با او فیزیک کار کنم. میدانستم شرایط مالی خانوادهاش خوب نیست؛ برای همین قبول کردم با…
در یکی از مناطق حاشیهی شهر، معلم بودم. دانشآموزان از نظر درسی و مالی بسیار ضعیف بودند. تصمیم گرفتم درسهای پایههای پایینتر را دوباره تدریس کنم. حدود دو ماه از سال تحصیلی…
دانشآموزانم، حکمم را با قرآن باطل کردند! از همان روزهای اول مهر، انتظاراتم از هر درس را شفاف برای بچهها میگویم. برای من، درسهای مطالعات اجتماعی و قرآن از جنسی دیگرند. بارها…
همه چیز از یک دفتر مشقِ چروکیده با برگههای تاخورده شروع شد؛ صفحاتی که انگار میدان جنگِ مداد سیاه با سفیدیِ کاغذ بودند. خطوط کجومعوج، پاککردنهای مکرر و خشمگینانهای که کاغذ را…
گاهی در نیمهشبهای شانزدهسالگیِ حرفهام، بیاختیار به روز اولی که پا به آن کلاس سوم گذاشتم، برمیگردم؛ روزی که اضطراب، تار و پود وجودم را تنیده بود و ترس، چنگ میانداخت به…
به عنوان آموزگار پایه سوم ابتدایی، همواره در تلاش بودم تا فرایند یادگیری را برای دانشآموزانم به تجربهای شیرین و ماندگار تبدیل کنم. در همین راستا، طبق بودجهبندی آموزشی، آموزش جدول ضرب…
زنگِ «کار و فناوری» برای بچههای پرانرژیِ متوسطه اول ، اغلب به معنای یک زنگِ تفریحِ اضافه است. کلاسِ ما در کارگاه، میدانِ قدرتنماییِ پیچگوشتیها و ارههاست؛ جایی که پسرها دوست دارند…
آن سال مدرسه استثنایی درس میدادم. یک روز که همهی نوآموزانمان غایب بودند، با همکاران در کلاسی نشسته بودیم و از کار و بار میگفتیم. در تقهای خورد. در جواب بفرماییدمان، هیچ…
در کلاس دانشآموزی داشتم به نام شنتیا که تقریباً همه از او حساب میبردند. معمولاً در زنگ تفریح به سراغ دانشآموزان کوچکتر و آرامتر میرفت و وسایلشان را میگرفت. آنها را مسخره…
سال اول تدریس در مدرسهای بودم که بچهها از دو قومیت بلوچزبان و سیستانی بودند. مدرسه بهصورت گردشی در دو شیفت صبح و بعدازظهر فعالیت میکرد و به پسرانه و دخترانه تقسیم…